می باریم تا رنگین کمان قصه شوی ...
فرشته های بارون بچه های رنگین کمون
توی گوش جنگل صدای آمدن بهار پیچیده بود. دیگر کمکم زمستان باید خداحافظی میکرد و جای خودش را به بهار میداد. روزهای سرد و سخت زمستان میرفتند و روزهای گرم و قشنگ بهاری میآمدند. از پنجرههای خانه، سوز و سرما فرار میکرد و نور مهربان خورشید مهمان خانهها میشد. برفها کمکم آب میشدند و کلاه برفی کوهها، هر روز کوچک و کوچکتر میشد. چشمهها پر آب میشدند و به دنبال رود، به راه میافتادند. دیگر فصل شنیدن چهچهه بلبلان شده بود و آسمان پُر بود از پرندههای نغمهخوان که بلند بلند سرود آمدن بهار را میخواندند. حیوانهای خوابآلوده جنگل، تازه از خواب زمستانی بیدار شده بودند و دوباره با یک بهار دیگر رو به رو میشدند. خلاصه، بهار آمده بود و با خودش شور و هیجان آورده بود آهای بچهها! نگاهی به دور و بر خودتان بیاندازید، انگار همه چیز عوض شده. آره! بهار آمده و با خودش نوروز آورده. خانه، بوی تمیزی میدهد. مامانِ خوب و زحمتکش، همه جا را شسته، گرد و غبارها را گرفته و تمام خانه را حسابی تمیز کرده است. بچهها! پنجره اتاقتان را باز کنید! رنگینکمان هفت رنگ را توی آسمان ببینید که بعد از نمنم باران، پیدا میشود. گنجشکها هم که حسابی با جیک جیکشان شلوغ کردهاند. خب، این روزها همه خندان و شادند، همه آمدن نوروز را جشن میگیرند و اولین عید سال را به هم تبریک میگویند؛ ؛ پس عیدتان مبارک، کوچولوهای خندان.
بهار آمد دوباره
عید مبارک

| Design By : Night Skin |





